...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

آخرین مطالب

۲۱ مطلب با موضوع «سمت بهشت» ثبت شده است

هنوز مشبکهای ضریح از اشکهام خیس است
گونه ات را که گذاشتی بر گونۀ مشبکها
خیسی اش، خیست می کند
کاش باور داشتی ...


هنوز زائرین قبل از اینکه دستشان برسد به ضریح، می رسد به شانه هایِ لرزان دخترک و قبل از سلام به سید ِ کریم، دعا می کنند برای خستگیش ...
هنوز از دیوارهای حرم، صدای شکستن خروار خروار بغض کهنه می آید؛ اگر گوشت می شنید!
هنوز باب ِ ورود به محوطه ضریح، شانه هایش از هق هق گریه های دخترک می لرزد؛ اگر چشمت می دید!

هنوز خورشید یادش است قبل از آنکه سر بزند، دخترکی آشفته، دلش را زده بود به حرم ...


۰ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۱:۳۰
راحل

اسمم به اسمت
                گره خورده
رسمم به رسمت
                گره بزن بانــو ...


* من به معجزه ایمان دارم بانو ...

۱ نظر ۰۳ اسفند ۹۱ ، ۰۰:۰۳
راحل

می شود از نرگس های زمستانی
                 بوی گل محمدی بیاید
و از ترنم بارانش
                نجوای یاسین و طه ...
می شود زمستان باشد و
بهار شود...

در میانۀ هزارراهه های بن بست ِ تغافل و تجاهل ِ اهالی دنیا، در وسط ِ عطش زدگی کویری جانهای بی جان، آمد. چونان بارانی که باریدن کند بر سبوهای شکستۀ زمینیان... بی منتها، بی حد!
که جرعه جرعه بنوشاند از بادۀ طهورش بر کرختی دیجور  ِ جانهای آدمیان... آمد و راه بلد ِ جاده های تحیر و سرگردانی بشر شد به سوی قله های بهشتی خلیفه الهی ...
و حالا در این لحظات بارانی، تغزل آمدنش را با تمام دانه های شکستۀ تسبیح دلمان، غزلخوانی می کنیم؛ باشد که عیدی ِ حضور آسمانی اش، اجابت ندبه های دلتنگی مان باشد... آمین

 

17 ربیع الاول 1434 هجری قمری؛ 4.40 دقیقه بامداد
یا نبی! برای این من، که سالهاست مرده است، قرآن بخوان ...

۱ نظر ۱۰ بهمن ۹۱ ، ۰۳:۱۰
راحل

بغضی مدام

بغضی مدام
سهم ابدی ِ دلتنگی هایش است زین پس؛
و خاطره هایی خیس ِ خیس
که بوی سیب ِ سرخ می دهند ...




+ رگ و پی ِ قلبم دارد پاره می شود. چشمهایم در هروله مدام اند میان قطعه قطعه های ضریحی که ندیده است... مانده ام که «چگونه دل بکند از تو آن ضریح قدیمی»و دل ندیدۀ من نیز ...
++ این روزها مدام حکایت ستون حنانه و ناله هایش می اید به ذهنم و یاد ِ ضریحی که خون می گرید ...

*‏‏ تیتر بخشی از بیت مولاناست:
بنواخت دست مصطفی آن اُستُن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو، حنانه شو

۱ نظر ۰۳ بهمن ۹۱ ، ۲۲:۰۳
راحل

قطار می رود، من می روم و این دل نیز... بهتی عجیب در من ریشه دوانده است.‬‬‬‬‬‬‬‬


و این دل زمینی ام با همان بهت و حیرانی، رفعت ِ حضور بر خاک آستانش را هنوز در کوچکی ِ دنیازدهاش نظارهگر است که خود را بر صحن ِ انقلاب، روبروی طلایی گنبدش می یابد.
از خویش تهی میشوم. تمام ِ زخمها و دردهایم، آوار می شود بر بغضهای ساکتم و من در من می شکنم و دست بر سینه با بغضی که اینک در چشمانم فریاد شدهاند، و با شرمی برخاسته از شانه های سنگین گناهانم، لب بر لب میزنم: .... السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ـ علیهم السلام ـ و رحمه الله و برکاته.

2-

برهوت کویری روحم، ترکهای عطش زده دلم، عجیب تشنه است. آب بایدش که سیراب شود. بهانه عطش، میکشاندم به سقاخانه حضرتش. میگویند آب نطلبیده مراد است اما، این آب، طلبیدگی اش است که مرادترش میکند. جرعه ای آب، دل ِ عطشناک را هوایی کربلایی که ندیده است می کند. کربلا در ذهنت مرور می شود. شش ماهه و جوان ِ حسین بن علی ـ علیهم السلام ـ و ... عباس ِ فاطمه ـ علیهم السلام ـ ...  نمیدانی با کاسه آب چه کنی. بنوشی یا همانجا، در قلب حرم ، بنشینی و روضه آب بگویی و بگریی ...
عطش بیتاب ترم میکند و من هنوز در آب، تصویر ِ نیزه و سر میبینم ....

3-

چونان گمشدگان ِ بر راه ماندۀ سفریِ طولانی، اینک این تن ِ خسته و مانده را کشان کشان رسانده ام به آستان ِ رفعتش؛ به رویایی ترین پنجرۀ عمرم. دلم را گره میزنم به مشبکهای فولادین پنجرهای که بر زخمهای دلم باز میشود. و این من ِ زخمی، ثانیههای بودنش کنار پنجره، به تمنای التیامی و به امید نگاهی، بارانی نه، طوفانی می شود؛ و از شرم حضور، شانه های گناهزدهاش میلرزد. و من نمیدانم که در برون چه کردهام که به درون ِ آستانش خوانده شده ام؟
چونان قماربازی که هستی از کف بداده با دستانی خالی تار و پود تکههای تاریک دلم را گره میزنم به پنجرهاش. لب به لب می زنم که چیزی بگویم اما در شرمساری ِ معصومیتی از دست رفته، لب میگزم. نه؛ اصلا هیچ نمیخواهم. اصلا این زخمها اگر شفا نیابد، این دردها اگر التیام پیدا نکنند، اگر حاجت دلم به مرز اجابت نرسند، باک نیست. فقط بگذار این دردها را به حضور در آستانت، متبرک کنم. من زخمهای متبرکم را دوست دارم ... یا حضرت رئوف.

4-

قطار میرود، من میروم و ... دلم اما نیست، گمشده است در ازدحام حرم... آی اهالی دنیا، یافتیدش اگر، بسپارید امانات حرم ... 

۱ نظر ۱۸ دی ۹۱ ، ۱۴:۱۸
راحل

که در پشت حصار خود مانده ات، جان ِ دل‏ افگارت دچار ِ خیال ِ شیرین ِ لحظه های پیاده کربلا باشد ...
که در لا به لای تلخاب ِ جاری ِ لحظه های بی قراری ات، روح دنیازده ات دچار ِ مستی ِ خیال ِ «هله بیکم» ش باشد ...
که در پس ِ ویرانۀ چشمان ِ ملتهبت، نگاه نمدارت دچار ِ وهم ِ نسیم ِ پرچم ِ سرخش باشد ...
که دچارش باشی و همین!

 

+ فردا (اربعین 1434 هجری) قرار است خورشید به بدرقه مهتاب برود ...  
آقا مجتبی تهرانی هم رفت. زمین دارد خالی می شود از عالمان عامل ِ ربانی ...
و آقا چقدر دارد تنهاتر می شود ... آیینه دلان، نکته گزاران همه رفتند/مابا که نشینیم که یاران همه رفتند ...

 امروز دوستی به حق نوشته بود:
رفتن ِ آیت الله بهجت و فتنه‌ هشتاد و هشت؛
خدا بعد از حاج آقا مجتبی از این مردم و از این مملکت رحمت و فضل واسعه‌ اش را دریغ نکند.

 

بعد التحریر: امروز مدام روز تشییع آیت الله بهجت می آمد توی ذهنم... (بخش کوتاهی از مداحی امروز  ِ میثم مطیعی +)

۱ نظر ۱۳ دی ۹۱ ، ۲۳:۱۳
راحل

ولایت تو ...

 

-----
ولایت علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی

«حصن» یعنی جان پناه؛ ضامن مجیر بودنش، ولایت علی است.

همین!


۱ نظر ۱۳ آبان ۹۱ ، ۰۰:۱۳
راحل

شرط دارد رستن از عذاب
ولایتش که حصن و جان پناه می شودت؛
قصه تازه شروع می شود؛
خیلی هم ساده نیست...


خیلی ساده نیست؛در هرم گرمای ِ غدیر، جانت نیوشای کلام ِ «فَضِّلُوا عَلِیّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ» ِ نبی باشد و دست بگذاری بر دستان  «إمامٌ مِنَ الله»؛ و درست دو ماه و ده روز بعد در سایبان ِ قدرت(*)، آهنگ ِ کلام ِ «لاتَضِلُّوا عَنْهُ وَلاتَنْفِرُوا مِنْهُ، وَلاتَسْتَنْکِفُوا عَنْ وِلایَتِهِ» ِ همان نبی را کر شوی ...

خیلی ساده نیست؛ که زیر آفتاب سوزان بیابان، غدیریه بشنوی و بعد خنجر غلاف کنی و  بروی بنشینی روبروی «إِمامٍ مُبین» و دست بگذاری در دستانش؛ و فردایی که زود خواهد آمد، در داغی ِ ظهر عاشورا، بروی و بنشینی بر سینۀ حسین ِ علی و خنجر بکشی بر پسر ِ علی!

خیلی هم ساده نیست؛ غدیریه بشنوی و فدکیه را کر شوی!

آری! قصه، قصۀ سادۀ زبان به "أشهد أنّ علی ولی الله" چرخاندن نیست؛  نه دیروز ساده بود و نه امروز ساده است حکایت ِ ابدی و ازلی ِ "حصن حصین ولایت"؛

و حالا آن "امام مبین" غایب ِ ظاهر هم که باشد، قصه دشوار تر!

 

(*)  سقیفه یعنی «سایبان». روضه مکشوفش بماند!

۰ نظر ۱۲ آبان ۹۱ ، ۲۳:۱۲
راحل

مولا
بچَگـَکان خُرد هم، هنگام برخاستن
                                            ـ یاعلی گویان ـ
دست می گذارند بر زانو
که دست بگذاری بر دستشان
که با نام تو توان بگیرند و آبرو،  قدمهای ِ رفتنشان
از پا افتاده که هیچ ...

از پا افتاده ام
مولا ...

نه اینکه پدر نباشد
نه اینکه ندانی واژه های کودکانۀ بابا،  بابا یت را نثار چه کسی کنی
نه اینکه ندانی دلتنگی کودکانه ات را
ابهام از فردایی که نرسیده است را
سرکوفت سهمیه ای بودن ِ فردای بزرگ شدنت را
در گرمی دستان ِ کدام پدر پنهان کنی ...
دلت آرام
پدر هست هنوز
پدری به وسعت همه آسمان ها ...


سید علی، بابای همه فرزندان شهداست. اصلا سید علی، بابا همه فرزندان انقلاب است.

۰ نظر ۱۵ خرداد ۹۱ ، ۱۸:۱۵
راحل

بانـو
حکایت این دل، قصه حاجت نیست،
غصه رکعت به رکعت نماز ِ قضاست
در ساعت شرعی آستان زهــرایی ات؛
غصه آیه به آیه، قرآن ِ نخوانده
در سقایت ِ باده های حورایی ات؛
قصه، قصۀ سر ارادت است و تفقـد مادرانه ات؛
بانـو

۰ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۲:۲۳
راحل

مولا
دستمان که کوتاه است
اما
دلمان را گره می زنیم به ضریحت
وقتی
در این همهمه دنیا گم می شویم ...


یک روز زهر کینشان، پیکر امام را می خراشد
یک روز بغضشان، حرمت حرم را می شکند
اما
تو دلت را به توهین هایت خوش نکن
جاری آب را، نجاست مکدر نمی کند
راست می گفت سید مرتضی:
سرّ آن که دهر بر مراد سفلگان می چرخد
این است که دنیا وارونه آخرت است

 

*بعد از هتک حرمتها به آستان شریف امام علی النقی ـ علیه السلام ـ ، شنیدن ِ توهین شاهین نجفی، خواننده رپ، در پوستر آلبوم خود به نام "نقی"!! به امام معصوم ـ علیه السلام ـ و گنبد مطهرش دلمان را بدجور سواند.

** وقتی پای منافع سیاسی عده ای به میان می آید، زبان ِ سر و زبان ِ قلم ِ امثال ِ ابوالفضل فاتح می شود تریبون ِ سوت و کف زنان ِ روز عاشورا ؛ و هتاکین می شوند "مردان خدا جو"!!

و حالا امروز لابد منفعت سیاسی شان اقتضا می کند که برای هتاکی اخیر قلم فرسایی کنند! آدم نمی داند دم خروسشان را باور کند یا قسم حضرت عباس شان را.

۰ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۳:۲۰
راحل

همه غروب ها از شنبه تا حالا
شده عین غروب جمعه ها
چرا؟
آقا سیدمهدی
کجا ببرم این روح سرگردان را؟
کجا ببرم این دل هزار تکه را؟
این اشکها را؟
این کلافگی ها و پریشانی ها را ...

 +

------------------

یک سالی میشد نرفته بودم سقاخانه. سقاخانه برای من فقط یک سقاخانۀ معمولی نبود؛ که بروی شمعی روشن کنی، به شمعهای روشنش نگاه کنی، حاجتی بطلبی، اشک بریزی و دعا کنی و تمام. سقاخانه مرا یاد معصومیتی می انداخت که گذر زمان، کمرنگ و کمرنگترش کرد. این روزها که مدام در خودم گذر می کنم، احوالی را می بینم، که به احسن نزدیک نمی شوند که هیچ، انگار دورتر هم می شود. و چقدر دلتنگی ام بیشتر می شود وقتی میدانی با احسن الحال چقدر فاصله داری... سبحانک إنی کنت من الظالمین..

و بعدترش هم اینکه خوب بدانی که با تمام قصورهایت، باز هم می توانی به آغوش ِ رحمانیت و رحیمیتش پناه ببری ... «لا یمکن الفرار من حکومتک...» و بدتر از همه اینکه، روی «من» بودنت را هم کم نکنی و باز ...  لاتکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا...

۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۱ ، ۱۱:۱۷
راحل

و چه غریب می نوازی ای نای شکسته در حنجره  زمان.  و چه محزون می نگری به زمین آفت زده از غفلت مردمان. و تو در این شورآباد رها شده از قید، چسان بار این غفلت را بر دوش می کشی؟
مانده ام حیران که چه سان می بینی و از حرکت باز نمی ایستی؟ چه سان محبوس نمی کنی  این نسیان زدگان وا مانده در هوای بی حضوری را.
از چه رو مدارا می کنی با این مردمان.

هان ای زمان ِ حزن نشین مانده در ناسوت!
پای ایمان لنگ است و این شاهراه انتظار با کدامین مرکب تیزور به ساحل چشمان پرده نشینش خواهد انجامید...
اما نه!
اف بر این قلم ژولیده که طامات می بافد و شکسته باد این واژه گان که می‌لافد از این انتظار بی پایان!
این واژه‌گان مصلوب شده از پیکره این صفحات، بی رنگ می شوند از خجلت مدام... «فانتظروا انی معکم من المنتظرین» ..... و دلت هوری می ریزد و خون در قلبت دلمه می کند و نفس در سینه ات زنده به گور می شود  که ای خاک نشین مانده بر سبیل حیرانی، ما خود به غایت منتظریم و تو ،‌حسرت نشین همیشگی این خاک خواهی بود... «ان الانسان لفی خسر»

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

 

+ستـــونهای این عالم، بر شانه های سترگ پدرانه توست... یابن الحسن (عج)

+کاش امشب در قنوت نمازت به یاد این خط خطیها دعا کنی این وامانده در هوای بی حضوری را... هوایم هوای تو دارد ...

۰ نظر ۰۳ فروردين ۹۱ ، ۲۱:۰۳
راحل

من هیچ سالی را
بی تو
نه تحویل می گیرم
نه تحویل می دهم
زمان من
در نقطۀ صفر ِ مرزی ِ دیدگان تو
ایستاده است...

۰ نظر ۲۹ اسفند ۹۰ ، ۲۱:۲۹
راحل

بگشا در
که حریمت بیت المعمور این خاک است،
آنجا ملائک طواف گردان عرش کبریایی اند و اینجا دل خستگانی به رأفتت به گدایی نشسته!
بگشا در
که این وجود خسته، باب الرأفتت را به امید جرعه ای نور دق الباب کرده است!
بگشا در
بنگر که بر مصلای دلم دو رکعت عشق می‏ خوانم رو به قبلۀ کرامتت ... الله اکبر

 

۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۰ ، ۱۲:۰۳
راحل

بخوان
والعصـــر
قسم به عصــر ظهــورت
بخوان
والعصـــر
...


+ لفی خسر ِ الی الابد است... هوایی که در هوای تو نیست...‎

۰ نظر ۱۴ دی ۹۰ ، ۱۶:۱۴
راحل

از خویش که می گذری و از قفس تن که رها می شوی در ساحل آبی ترین دریای دیدگانش لایقی عشقی می‌شوی که بیکران حضورش حوالی غبار آلود قلبت را جلا می دهد و آنگاه که با خاک هم آغوش شدی نجوای «عهدا و عقدا و بیعتا»های سحرگاهانت  ضمانتی می شود که  «فاخرجنی من قبری» ....

و آنگاه روز عمل است....

باشد که این واژه ها و استعاره ها بی آبرو نشودند روز عزیزی که آمدی...

 

 + آقاجان، مولای مهربانم! برای چشمانم نماز باران بخوان … سال هاست بی تو گرفته و بغض دارد … اما نمی بارد.

۰ نظر ۱۳ دی ۹۰ ، ۱۲:۱۳
راحل

و دلت هوری میریزد در آن صبح سحر
آنگاه که صدای موذن را از گلدسته های حرم می شنوی...

الله اکبــــر...

و تو بی هیچ چشم داشت، چشم به گنبد طلای رو به رویت دوخته ای...

حی علی خیر العمل...
و تو دست میگذاری بر قلبت...
و ذره ذره وجودت به صدا در می آید... السلام علیک ایها الامام الرئوف
و چه خیری بالاتر از سلام بر تو...

دلتنگ که می شوی چشمانت را می بندی
و یاد آن روزها را به یاد می آوری...

این عکس را در تابستان 90 گرفتم... السلام علیک ایها الامام الرئوف

 

...
اینجا هوایش مسموم است انگار
دیگر توان نفس کشدن نیست
هوای حرم میخواهد این جان خسته من...

۰ نظر ۰۶ دی ۹۰ ، ۱۵:۰۶
راحل

«او»

که بیاید،

عیسی هم می آید

پشت سرش نماز میخواند...

*

اما عیسی این روزها،

این روزهای آمدنش، این روزهای میلادش

منتظر است

دعای فرج می خواند

برای آمدن ِ مسیحِ موعود زمان

۰ نظر ۰۵ دی ۹۰ ، ۰۷:۰۵
راحل

اینجا

پشت این خاکریز

زمان در غروب جمعه به گِل نشسته است

اینجا همیشه غروب جمعه است

همیشه دلگیــر

و همیشه غریب...

۰ نظر ۰۲ دی ۹۰ ، ۱۳:۰۲
راحل

تو که نیستی

ثانیه ها تکثیر می شود اینجا...

۰ نظر ۰۲ دی ۹۰ ، ۱۲:۰۲
راحل